هانی همراه با مامانش رفته سرکار

بچه ها چشتون روز بد نبینه چند روز پیش دست مامان بزرگم شکست
و دستشو گج گرفتن 
من خیلی خیلی واسش ناراحت بودم و هی میرفتم و میومدم و بهش میگفتم مامان افففففف ؛ بوا و آخخخ اینهایی که میگفتم یعنی میخواستم باش همدردی کنم و بگم من دردتو حس میکنم 
البته یه وقتایی گچ دستشو نشون میگرفتم و اسباب بازی روش پرت میکردم و یا میرفتم که دستشو فشار بدم آخه این گچ و باند آبی دور دستش خیلی واسم جالبه
مامان بزرگم وقتایی که مامانی سرکاره ازم مراقبت میکنه و منو خیلی خیلی دوس داره ولی حالا که دستش شکسته باید یه ماه کامل دستش توی گچ بمونه
و نمیتونه کاری انجام بده تازه شده مثل من و کل کاراش رو مامانی انجام میده 
با اجازتون منم این وسط آواره شدم
یه روز میرم خونه ی اون یکی مامان بزرگم و روزایی هم که مامان یا بابا هرکدومشون که مرخصی یا تعطیل باشن بر میگردم خونه خودمون
البته من این سبک زندگی رو بیشتر دوس دارم آخه دوست ندارم یه جا باشم و از اینکه هر دو سه روز میرم خونه ی مامان مامانم و بچه های خاله و دایی رو میبینم خیلی خیلی خوشحال و شاد میشم ؛ آخه مامانی چون سرکاره قبلا شاید هفته ای یه روز منو میبرد پیش مامان بزرگم ولی الان مجبوره هفته ای دو سه روز منو اونجا ببره
آخ جون 
خب یه روز که مامان و بابا وقت نکردن منو ببرن پیشه اون یکی مامان بزرگم ، مامانی مجبور شد منو با خودش ببره شرکت 
اینم عکسای اون روز و حسابی کناره همکارای مامانی بهم خوش گذشت و بازی کردمو واسشون کلی رقصیدم 
اما تا میومدم دفتر مامانی این شکلکو واسم در میاورد که
واسه همین همون بهتر که برم طبقه یک پیش همکاراش که بیشتر بهم خوش میگذره 

دارم واسه همکارای مامانی ادا در میارم که وقت فراغتشون پر شه 


اینجا خاطرم نیست ولی فک کنم دارن ازم جدول ضرب میپرسن و منم یک دونش هم بی جواب نزاشتم 



همکارای مامان جونم وقتی دیدن من حوصلم سر رفته و شروع کردم فضولی رفتن از کتابخانه شرکت واسم آهنگهای خاله ستاره آوردن که از جام تکون نخورم
این ترفند رو مامانی بهشون گفته بود 

وسط ماه رمضون جلو همه دارم روزه خواری میکنم 

تعجب نکنید که عکسای کمی گذاشتم آخه اون روز مامانی سرش شلوغ بود و نشد بیاد از من عکس بندازه و زحمت این عکسا رو خاله مژگان کشیدن
مرسی خاله جون 



هانی همراه با مامانش رفته سرکار
