هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی همراه با مامانش رفته سرکار

1391/9/6 20:21
نویسنده : از زبان هاني
154 بازدید
اشتراک گذاری

بچه ها چشتون روز بد نبینه چند روز پیش دست مامان بزرگم شکست تعجب و  دستشو گج گرفتن گریه

من خیلی خیلی واسش ناراحت بودم و هی میرفتم و میومدم و بهش میگفتم مامان افففففف ؛ بوا و آخخخ اینهایی که میگفتم یعنی میخواستم باش همدردی کنم و  بگم من دردتو حس میکنم نگرانلبخند البته یه وقتایی گچ دستشو نشون میگرفتم و اسباب بازی روش پرت میکردم و یا میرفتم که دستشو فشار بدم آخه این گچ و باند  آبی دور دستش خیلی واسم جالبه متفکر مامان بزرگم وقتایی که مامانی سرکاره ازم مراقبت میکنه و منو خیلی خیلی دوس داره ولی حالا که دستش شکسته باید یه ماه کامل دستش توی گچ بمونه ناراحت و نمیتونه کاری انجام بده تازه شده مثل من و کل کاراش رو مامانی انجام میده نگران

با اجازتون منم این وسط آواره شدم نیشخند یه روز میرم خونه ی اون یکی مامان بزرگم و روزایی هم که مامان یا بابا هرکدومشون که مرخصی یا تعطیل باشن بر میگردم خونه خودمون زبانالبته من این سبک زندگی رو بیشتر دوس دارم آخه دوست ندارم یه جا باشم و از اینکه هر دو سه روز میرم خونه ی مامان مامانم و بچه های خاله و دایی رو میبینم خیلی خیلی خوشحال و شاد میشم ؛ آخه مامانی چون سرکاره قبلا شاید هفته ای یه روز منو میبرد پیش مامان بزرگم ولی الان مجبوره هفته ای دو سه روز منو اونجا ببرهقلب

آخ جون خنده

 

خب یه روز که مامان و بابا وقت نکردن منو ببرن پیشه اون یکی مامان بزرگم ، مامانی مجبور شد منو با خودش ببره شرکت بغل

اینم عکسای اون روز و حسابی کناره همکارای مامانی بهم خوش گذشت و بازی کردمو واسشون کلی رقصیدم دلقکهورا اما تا میومدم دفتر مامانی این شکلکو واسم در میاورد که ساکتواسه همین همون بهتر که برم طبقه یک پیش همکاراش که بیشتر بهم خوش میگذره بغل

دارم واسه همکارای مامانی ادا در میارم که وقت فراغتشون پر شه خندهقهقهه

 

اینجا خاطرم نیست ولی فک کنم دارن ازم جدول ضرب میپرسن و منم یک دونش هم بی جواب نزاشتم متفکرزباننیشخند

 

همکارای مامان جونم وقتی دیدن من حوصلم سر رفته و شروع کردم فضولی رفتن از کتابخانه شرکت واسم آهنگهای خاله ستاره آوردن که از جام تکون نخورم نیشخند این ترفند رو مامانی بهشون گفته بود خنده

وسط ماه رمضون جلو همه دارم روزه خواری میکنم از خود راضیخوشمزه

تعجب نکنید که عکسای کمی گذاشتم آخه اون روز مامانی سرش شلوغ بود و نشد بیاد از من عکس بندازه و زحمت این عکسا رو خاله مژگان کشیدن قلبمرسی خاله جون ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)